اُتِلو یا اُتِللو از مجموعه داستانهای ویلیام شکسپیر

اُتِلو یا اُتِللو از مجموعه داستانهای ویلیام شکسپیر

تبریز آرت | ویکی آرت / ترجمه: زینب شهبازی
اُتِلو یا اُتِللو | Othello
از مجموعه داستانهای ویلیام شکسپیر | Written by William Shakespeare
نمایشنامه اتللو اثر ویلیام شکسپیر است که برای اولین بار در سال ۱۶۰۴ به نمایش در آمد. نمایشنامه ای تراژدی که موضوع آن حسادت در عشق است. بزرگترین دستاورد این نمایشنامه، شرح رابطه بین اتللو و دوست و مشاور مورد اعتمادش ایاگو است. اتللو مسلمان اهل آفریقای جنوبی و ژنرال ارتش ونتیاست. هنگامی که ایاگو به اتللو می گوید که همسرش، دموزدنا، به طور پنهانی عاشق افسر دیگری بنام کاسیو شده است، حرفهای او را باور می کند. دلیل دروغگویی ایاگو به اتللو در مورد دموزدنا هیچوقت به طور کامل بیان نشده، ولی همین امر تنها عامل تراژدی این داستان است. در این چکیده داستان، بذر حسادت در دل اتللو کاشته می شود و روز بروز هم این حسادت بیشتر می شود.

اتللو به همسرش بد گمان می شود
اتللو از لحظه ای که شنید همسرش عاشق کاسیو شده، دیگر شادی از وجودش رخت بر بسته بود و هیج چیزی نمی توانست آن آرامش شیرینی را که دیروز طعم آن را چشیده بود، دوباره به او برگرداند. او از شغلش خسته شده بود و از کارش اصلا احساس رضایت و خرسندی نمی کرد.او که همیشه عادت داشت قلبش با خبردار شدن و آماده باش بودن سربازان برای نبرد یا صدای طبل و دهل جنگ از هیجان بتپد، دیگر تمام غرور و هدفش را از دست داده بود. تمام شور و اشتیاق های گذشته او از بین رفتند.

بعضی اوقات فکر می کرد که همسرش به او دروغ نگفته و بعضی اوقات هم فکر میکرد که دموزدنا با او روراست و صادق نبوده است. بعضی وقتها پیش خودش فکر میکرد که ایاگو راست می گوید و بعضی اوقات هم فکر می کرد که حرفهای ایاگو دروغ و اشتباه بوده است.

او با خود می اندیشید که «اگر به این موضوع پی نمی بردم، الان شادتر بودم.»
اگر دزدمونا کاسیو را دوست داشت، برای اتللو هیچ اهمیتی نداشت، اما دلش نمی خواست که از این عشق مطلع شود.این افکار او را بسیار عذاب می داد. در یک لحظه گلوی ایاگو را با دستش گرفت و فشرد و برای اثبات گناه دزدمونا از او دلیل و مدرک خواست و به او هشدار داد که اگر برای این گفته اش مدرکی نداشته باشد، او را خواهد کشت.

عصبانیت اتللو آشکار بود. چون در صداقت همسرش دجار شک و تردید شده بود، ایاگو از اتللو پرسید که دستمال خال خالی با طرح توت فرنگی را در دست همسرت ندیده ای؟

اتللو در جواب گفت که من خودم آن دستمال را به او داده ام. اولین هدیه ام به همسرم بود.
ایاگو گفت که همان دستمال را امروز در دست کاسیو دیدم.

اتللو.گفت: «اگر این حرف تو صحت داشته باشد،تا زمانی که انتقام نگیرم آرام و قرار نخواهم داشت. ابتدا وفاداریت را به من ثابت کن.امیدوارم که کاسیو در عرض این سه روز به جزای مرگ خواهد رسید. سپس از اینجا خواهم رفت و بی درنگ به کشتن آن شیطان زیباروی یعنی همسرم فکر خواهم کرد.

برای یک چنین مرد حسودی، چیزهای جزئی و کوچک برای اثبات گناه ادله های بسیار محکم به شمار می آیند.

بودن دستمال همسرش در دست کاسیو دلیل کافی برای گول زدن اتللو بود تا هر دوی آنها را به کشتن دهد، بدون اینکه اتللو بپرسد که این دستمال چگونه به دست کاسیو رسیده است.

دزدمونا هرگز چنین هدیه ای را به کاسیو نداده بود.نه کاسیو و نه دزدمونا علیه اتللو چنین گناهی را مرتکب نشده بودند. بلکه ایاگوی پست فطرت زنش را که زنی خوب ولی ضعیف و ناتوان بود، وادار کرده بود تا این دستمال را از دزدمونا همسر اتللو بدزد و وانمود کند که میخواهد از روی آن دستمالی عین همان را برای خود درست کند اما هدف ایاگو از این کار این بود که دستمال را در جایی که مقر کاسیوست جا بگذارد و کاسیو آن را پیدا کند و سپس گفته خودش را مبنی بر اینکه دستمال را دزدمونا به کاسیو هدیه داده، تائید کند و مدرکی برای حرفهایش داشته باشد.

خیلی زود بعد اتللو بعد از دیدن همسرش وانمود کرد که سر درد شدیدی دارد و از او خواست تا دستمالش را به او داده و سرش را با آن ببندد تا درد سرش کاهش یابد و تسکین یابد.دموزدنا دستمالی به او داد.

اتللو گفت: «این دستمال نه، دستمالی که به تو هدیه داده بودم،آن را بده.»
دموزدنا آن دستمال را همراهش نداشت(چون همانطور که گفتیم،آن دزدیده شده بود.)

اتللو گفت:«دستمال را چه کارش کرده ای؟ یک خانم مصری آن را به مادرم هدیه داده بود و به مادرم گفته بود که تا زمانی که این دستمال را پیش خودت نگه داری، شوهرت تو را عاشقانه دوست خواهد داشت. اگر آن را گم کنی یا به شخص دیگری بدهی عشق همسرت نسبت به تو تغییر خواهد کرد و او به همان اندازه که دوستت داشت، از تو متنفر خواهد شد. مادرم به هنگام مرگش آن دستمال را به من داد و به من گفت که هر زمان که ازدواج کردی، آن را به همسرت بده.

همسر اتللو با وحشت گفت: «آیا این امکان دارد؟»
اتللو ادامه داد و گفت: «حقیقت دارد،آن یک دستمال جادویی است.»

دزدمونا کم مانده بود که از ترس بمیرد. او می دانست که آن را گم کرده است و به همین دلیل ترسید که با گم شدن این دستمال عشق شوهرش نسبت به او از بین خواهد رفت.

اتللو اصرار کرد که آن دستمال را بیاورد. وقتی دزدمونا نتوانست آن را بیاورد، سعی کرد که ذهن شوهرش را از چنین افکار وخیمی دور کند. او بدون ناراحتی به اتللو گفت که منظورشوهرش از گفتن تمام حرفها راجع به آن دستمال این بود که نگذارد او از میشل کاسیو تعریف و تمجید کند. اتللو که با عصبانیت از اتاق با عجله بیرون آمد.دموزدنا کم کم به حسادت شوهرش شک کرد.

او نمی توانست تصور کند که چه عاملی سبب شده که چنین فکری را در مورد شوهرش کند.پس از اینرو خودش را بخاطر این فکرهای بد راجع به اتللوی نجیب و محترم سرزنش کرد. دزدمونا با خودش فکر کرد که شاید خبرهای ناگوار از ونیز یا سایر ایالت ها باعث عصبانیت اتللو شده است.

او با خود اندیشید که «مردها خدا نیستند، ما نباید از آنها همان آرامشی را که روز ازدواج با ما داشتند از آنها انتظار داشته باشیم.»

سپس مجددا” بخاطر قضاوت بیرحمانه اش از دست خودش ناراحت و عصبانی شد.

وقتی اتللو و همسرش دوباره همدیگر را دیدند، اتللو با صراحت هر چه بیشتر او را به خیانت متهم کرد و گفت که تو عاشق مر دیگری شده ای بدون اینکه نام آن مرد را بر زبان آورد. اتللو به همسرش گفت که من حاضر بودم بخاطر تو تمام سختی ها و مصائب یعنی بیماری، نداشتن پول را به جان بخرم ولی خیانت تو قلبم را شکست.

با این حال باز به جان دموزدنا قسم خورد و گفت که بسیار زیبایی و خنده هایت بسیار شیرین و ملیح است.

اتللو با فریاد گفت: «اصلا” چرا من بدنیا آمده ام؟»

….زمانی که اتللو او را ترک کرد، این زن بیچاره چنان از این اتهامات غلط شوهرش جا خورده بود که احساس یک خواب عمیق به او دست داد و به خدمتکارش گفت که رختخوابش را آماده کند. دموزدنا با خود اندیشید که هنگامی که مردم به فرزندانشان چیزی می آموزند، آنها به آرامی آن را انجام می دهند.

تعجب کرد که «چرا اتللو نمیتواند آنگونه آرام باشد؟»

تنها گله و شکایت او این بود.

دزدمونا به این امید که شوهرش به دنبال او خواهد آمد، به رختخواب رفت. به محض اینکه به رختخواب رفت به خواب سنگینی فرو رفت. در این حال اتللو وارد اتاق شد و گمان کرد که همسرش مرده است. وقتی دید که به خواب عمیق رفته است خیال کرد که یا جریان خون در بدنش قطع شده یا می خواهد پوست سفید و زیبایش را بنمایاند. اما اتللو تصمیم گرفته بود که او باید بمیرد. اگر نمیرد برای بیشتر مردها خیانت خواهد کرد همانطور که به او خیانت کرده بود. سپس برای آخرین بار او را بوسید اما آن بوسه چنان شیرین و دلچسب بود که مجبور شد دوباره او را ببوسد.

دموزدنا با بوسه اتللو از خواب برخاست. به اتللو نگاهی کرد و دید که اتللو لب پایین خود را گاز میزند و چشمانش را گرد کرده است. خیلی خوب واقف بود که وقتی اتللو این کار را می کند خطرناک می شود. اتللو به دموزدنا گفت که خودش را برای مرگ آماده کند و برای خود طلب مغفرت بخواهد زیرا اتللو نمی خواست قاتل معشوقه اش باشد.

همسر بی گناهش از او درخواست بخشش کرد و خواست بداند که جرمش چیست. سپس اتللو اسم کاسیو را بر زبان آورد و دستمالی را که به گفته ایاگو،دموزدنا به او داده بود. دموزدنا خواست توضیح بدهد ولی اتللو نخواست به حرفهای او گوش دهد. صورت د موزدنا را با ملافه پوشاند و او را خفه کرد تا اینکه مرد.

لینک مطلب +

چنانکه از فعالیت های داوطلبانه «تبریزآرت» و مطالب منتشر شده در سایت آن بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

حمایت مالی




پاسخی بگذارید