تمام سالهای زندگی او داستانی از مورلی کالاگان استیگ داگرمن

تمام سالهای زندگی او داستانی از مورلی کالاگان استیگ داگرمان (قسمت دوم)

تبریز آرت | ویکی آرت / ترجمه: زینب شهبازی

تمام سالهای زندگی او (قسمت دوم)
داستانی از مورلی کالاگان استیگ داگرمان (Morley Callaghan Stig Dagerman)  

استیگ داگرمان (Stig Dagerman) ‏ (۵ اکتبر ۱۹۲۳–۴ نوامبر ۱۹۵۴) نویسنده، شاعر و روزنامه‌نگار سوئدی بود.

آلفرد از این همه آرامش مادرش سر در نمی آورد. چون می دانست که اگر در خانه بودند و کسی به مادرش اطلاع می داد که آلفرد را می خواهند توقیف کنند، ازاین خبر مادرش عصبانی و ناراحت می شد و از شدت خشم به سمت آلفرد هجوم می آورد. هنوز خانم هیگنس آنجا با لبخند بر چهره به حالت ملتمسانه ایستاده بود و می گفت
«تعجب می کنم که اجازه نمی دهید او را با خودم به خانه ببرم. شبیه آدم بزرگ هاست، اینطور نیست؟ طول می کشد که اینها همه چیز را درک کنند.» و سپس هر دو به آلفرد زل زدند.

تابش نور چراغ بر روی صورت لاغر و استخوانی آلفرد باعث شد که جایش را عوض کند تا اذیت نشود.از ترس و اضطراب عرق های ریز بر روی استخوان گونه هایش جاری بود.

اما آلفرد وقتی با ناراحتی برگشت و نگاه کرد، متوجه این موضوع شد که آقای کار به متشخص بودن مادرش پی برده است. او می دانست که آقای کار از نحوه برخورد مادرش حیرت زده شده است. برای اینکه او انتظار داشت که وقتی خانم هیگنس وارد مغازه شد با گریه و زاری به التماس بیفتد ولی صبر و تحمل زیاد مادر او را دست پاچه کرد. در مغازه فقط صدای ملایم و آرام مادر بود و آقای کار با گوش دادن به حرفهای او سرش را با رغبت کامل تکان می داد. خانم هیگنس بدون هیچ هراسی در داخل این مغازه کم نور، بسیار قوی و آرام و ساده و پرامید به نظر می رسید.

آقای کار گفت:«البته دلم نمی خواهد دست به خشونت بزنم ولی به شما می گویم که چه کار خواهم کرد. او را از این مغازه اخراج می کنم. چطور است؟» سپس از جا بلند شد و با خانم هیگنس دست داد و با کمال احترام در مقابل او خم شد.

خانم هیگنس با گرمی و محبت فراوان گفت:«هرگز لطفتان را فراموش نمی کنم.» و آقای کار از این سخن خانم هیگنس در درونش احساس شور و شعف نمود.

آقای کار گفت:« شرمنده ام که دیدارمان به این نحو شد. خوشحال می شوم که با هم تماس داشته باشیم. می خواهم هر آنچه را که صلاح است ، انجام دهم، همین.»

خانم هیگنس گفت:« بهتر است که دیگر چنین ملاقاتی باهم نداشته باشیم اینطور نیست؟» سپس دستهای همدیگر را فشردند انگار که همدیگر را دوست داشتند و از سالیان قبل همدیگر را می شناختند. خانم هیگنس گفت: «شب بخیر قربان»

آقای کار هم گفت:«شب خوش خانم هیگنس، واقعا” از این پیشامد متاسفم.»

پسر و مادر از مغازه خارج شدند و در امتداد خیابان رفتند. مادرش با گامهای بلند و استوار و در حالی که رو به جلو نگاه می کرد و با چهره ای عبوس و نگران حرکت می کرد. آلفرد از حرف زدن با مادرش و همچنین از سکوتی که بین شان حاکم بود، رعب داشت. از اینرو او نیز سکوت اختیار کرد و به راهش ادامه داد. ولی در درون خودش هیجان و آسایش خاطر شدیدی احساس می کرد. بعد از مدت کوتاهی راه رفتن در سکوت به قدرت و سخت گیری مادرش واقف شد. این رفتار مادرش که بدون کلامی رو به جلو نگاه میکرد و حرکت می کرد،آلفرد را به تفکر وا داشت. انگار که فراموش کرده بود آلفرد همراه او می آید. سپس بعد از آنکه از روی پل هوایی خیابان ششم گذشتند، صدای غرش قطار سکوت آنها را در هم شکست و آلفرد با آن تن صدای بلند همیشگی اش گفت :«خدا را شکر که این هم بخیر گذشت.»

مادرش با لحنی تند و عصبانی گفت:« خفه شو. با من حرف نزن. آبروی مرا بارها برده ای.»

« قول می دهم که آخرین بارم باشد. »

مادرش به تلخی گفت: «خجالت بکش و خفه شو.» و سپس در حالی که مستقیم رو به جلو نگاه می کردند به راهشان ادامه دادند.

وقتی به خانه رسیدند، مادرش کتش را در آورد و آلفرد دید که او فقط یک لباس نازک آستین کوتاه از زیر کتش پوشیده بود. مادرش بار دیگر بی آنکه به صورت آلفرد نگاه کند گفت: «تو پسر خیلی بدی هستی. خدا تو را ببخشد. این کار همیشگی توست. چرا مثل احمق ها اینجا ایستاده ای؟ برو بگیر بخواب، چرا نمی روی تا بخوابی؟»
این حرفهای مادرش در وجود او ترس و دلهره انداخت.

وقتی که آلفرد داشت می رفت تا بخوابد مادرش گفت:« می خواهم برای خودم یک فنجان چای درست کنم. یادت نرود که در مورد موضوع امشب یک کلمه هم به پدرت چیزی نگویی.»

وقتی آلفرد در اتاق خواب داشت لباسهایش را در می آورد، صدای قدم زدن های مادرش را می شنید که از نگرانی این طرف و آن طرف می رفت. کتری را پر از آب کرد و روی اجاق گذاشت. یکی از صندلی های وسط آشپزخانه را کنار زد و روی آن نشست. آلفرد به هنگام گوش دادن به حرفهای مادرش احساس ناراحتی یا شرمساری نکرد، بلکه فقط از توانایی و آرامش و اعتماد بنفس مادرش متعجب شد و در درونش او را تحسین نمود. هنوز می توانست حرکت سر آقای کار را که از روی رغبت به مادرش تکان می داد، جلوی چشمش آورد. هنوز صدای صحبت های ساده و در عین حال جدی مادرش در گوشش بود. هنگامی که آلفرد روی تختش دراز کشید به توانایی مادرش فخر کرد.با خودش گفت او مسلما” زنی ملایم و مهربانی است و دوست دارم به او بگویم که امروز چقدر زیبا و شیک دیده می شد.

بالاخره از جایش برخواست و به سمت آشپزخانه رفت. مادرش داشت برای خودش یک فنجان چای می ریخت. او فقط به مادرش تماشا کرد و از جایش تکان نخورد. بعد از ریختن چایی روی صندلی نشست. همینطور که نشسته بود، چهره اش وحشت زده به نظر می رسید. انگار همان زنی نبود که کمی قبل با اعتماد به نفس بالا صاحب داروخانه را مجاب می کرد. از جایش بلند شد تا کتری آب را بردارد و آب داغ در فنجانش بریزد، دستهایش لرزید و آب داغ روی اجاق ریخت. خم شد و به صندلی تکیه داد و از درد آهی کشید. فنجان آب داغ را به سمت لب هایش برد.انگار که فنجان به لبهایش نمی رسید. چای داغ را با حرص و ولع قورت داد و سپس روی صندلی صاف دراز کشید. اگرچه فنجان را در دستش محکم نگه داشته بود ولی هنوز دستش می لرزید. به نظر می رسید که خیلی پیر شده بود.

آلفرد با خود اندیشید که شاید قبلا” هم هر وقت دچار دردسر می شدم، مادر به دلیل داشتن لرزش دست با عجله لباس نازک می پوشده و به مغازه می آمد. او فهمید که چرا مادرش شبی را که خواهر کوچکش با لحاجت اصرار به ازدواج کرد، در آشپزخانه تا صبح تنها نشست و خوابش نبرد.

الان او دلیل به فکر فرو رفتن مادرش را در حین آمدن در امتداد خیابان فهمید. به مادرش نگاه کرد و کلمه ای حرف نزد و در آن لحظه به نظرش آمد که جوانیش تباه شده است. تمام سالهای زندگی مادرش را از لرزش دستان او به هنگام بالابردن فنجان چای به سمت لب هایش فهمید. این اولین باری بود که اینگونه به مادرش نگاه می کرد.

تمام سالهای زندگی او داستانی از مورلی کالاگان استیگ داگرمان (قسمت اول)

چنانکه از فعالیت های داوطلبانه «تبریزآرت» و مطالب منتشر شده در سایت آن بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

حمایت مالی

نقد و بررسی ها

  • 10
  • 10
  • 10
  • 10
  • 10
  • 10

    Score

    تبریز آرت | ویکی آرت / ترجمه: زینب شهبازیتمام سالهای زندگی او (قسمت دوم) داستانی از مورلی کالاگان استیگ داگرمان (Morley Callaghan Stig Dagerman) استیگ داگرمان (Stig Dagerman) (۵ اکتبر ۱۹۲۳–۴ نوامبر ۱۹۵۴) نویسنده، شاعر و روزنامه‌نگار سوئدی بود.



پاسخی بگذارید