پرل ساییدن استریکر باک | Pearl Sydenstricker Buck

صبح روز کریسمس داستانی از Pearl Comfort Sydenstricker Buck – قسمت اول

تبریز آرت | ویکی آرت / ترجمه: زینب شهبازی
صبح روز کریسمس قسمت اول
داستانی از پرل کامفورت سیدن‌ستریکر باک (Pearl Comfort Sydenstricker Buck)  

پرل کامفورت سیدن‌ستریکر باک Pearl Comfort Sydenstricker Buck
۲۶ ژوئن ۱۸۹۲ در هیلزبورو، ویرجینیای غربی – ۶ مارس ۱۹۷۳ در دانبی، ورمانت نویسنده آمریکائی است.

خانواده او از مبلغین مذهبی بودند که برای تبلیغ به کشور چین سفر کردند. او از سه ماهگی تا ۴۱ سالگی در چین زندگی کرد و زبان انگلیسی را به عنوان زبان دوم آموخت. مادرش زنی ادیب بود و نخستین آموزگار او به‌شمار می‌رفت. او در هفده سالگی، دو سال در مدرسه آمریکایی پاریس تحصیل کرد و مجدداً به چین بازگشت و با یکی از همکاران خود ازدواج کرد. در سالهای بعدی او مکرراً به کشورهای دیگر مسافرت کرد.

زندگی ادبی
نخستین اثر او به عنوان نسیم مغرب در سال ۱۹۲۵ در آمریکا منتشر شد. او در چین به عنوان یک نویسنده چینی و با نام سای ژن ژو (به چینی: 賽珍珠) معروف است. او نخستین زن آمریکایی است که جایزه نوبل ادبیات را در سال ۱۹۳۸ دریافت کرده‌است.

باک در سال ۱۹۳۲ به خاطر کتاب خاک خوب جایزه پولیتزر را برای بهترین رمان سال دریافت کرد.

کتاب مادر که منجر به کسب درجه افتخاری M.A از دانشگاه ییل برای او شد، در سال ۱۳۸۶ خورشیدی توسط محمد قاضی به فارسی برگردانده شد.

پرل ساییدن استرایکر باک | Pearl Sydenstricker Buck

پرل ساییدن استریکر باک | Pearl Sydenstricker Buck

صبح روز کریسمس

ناگهان از خواب بیدار شد. ساعت چهار صبح بود، درست ساعتی که پدرش او را برای دوشیدن شیر گاوها بیدار می کرد. بسیار عجیب بود که هنوز ه عادات دوران جوانیش را ترک نکرده بود!با اینکه پدرش سی سال قبل از دنیا رفته بود ولی باز هم عادت داشت رأس ساعت چهار صبح بیدار شود.

او به خودش یاد داده بود که بعد از بیدار شدن در این ساعت به رختخواب برگردد و دوباره بخوابد، اما این صبح فرق داشت، چون صبح روز کریسمس بود و سعی کرد که بعد از بیدار شدن دوباره نخوابد.

حال چه چیز کریسمس برایش خوشایند و دلپذیر بود؟

دوران کودکی و جوانیش را مدتها پیش، پشت سر گذرانده بود. بچه هایش بزرگ شده و از پیششان رفته بودند. یکی دوتا از بچه هایش در چند مایلی او زندگی می کردند ولی سرشان مشغول خانواده خودشان بود، با اینکه طبق معمول در ساعات آخر روز می آمدند، با ملایمت و مهربانی به او گفته بودند که دلشان می خواهد روز کریسمس را در خانه های خودشان و در کنار فرزندانشان گرامی بدارند. او و همسرش را تنها گذاشته بودند.

دیروز همسرش به او گفت که «شاید کریسمس مهم نباشد»

او هم در جوابش گفت که «اوه آلیس عزیزم، حتی اگر تنها هم باشیم، دو تایی مان کریسمس را جشن می گیریم».
همسرش هم گفت که «رابرت بگذار درخت کریسمس را فردا تزئین می کنیم موقعی که بچه ها آمدند. الان خسته ام.»

او نیز موافقت کرد و درخت هنوز در پشت ورودی بود.

چرا امشب او این همه حس بیداری داشت؟

چون هنوز شب بود، یک شب پر ستاره و درخشان. با اینکه ماه در آسمان نبود ولی ستاره ها با درخشش شان فوق العاده دیده می شدند. الان که به آن فکر می کرد، ستاره ها انگار قبل از سپیده دم صبح روز کریسمس همیشه بزگتر و واضح تر به نظر می آیند.

البته یکی از ستاره ها بزرگتر و درخشانتر از بقیه به نظر می رسید. حتی می توانست حرکت کردن این ستاره را تصور کند. همانطور که  سالها خیلی قبل یک شب به نظرش آمد که آن ستاره درخشان به سمت او حرکت می کند.

زمان را به عقب برگرداند همانگونه که این روزها به راحتی به خاطره آن روزها می رفت. برگشت به زمانی که پسری پانزده ساله بود و هنوز در مزرعه پدرش بود. او به این مسئله پی نبرده بود تا اینکه چند روز قبل از کریسمس آنچه که پدرش به مادرش گفته بود را بارها شنیده بود.

«ماری، خوشم نمیاد که رابرت را صبح ها از خواب شیرین بیدار کنم. او برای اینکه سریع رشد کند به خوابیدن نیاز دارد. وقتی که من او را از خواب بیدار کنم، اگر ببینی که چطور خوابیده است دلت نمی آید که بیدارش کنی و می خواهم به تنهایی کارهایم را انجام دهم.

مادرش هم با صدای پر انرژی می گفت که «خب، تو نمیتوانی تنهایی کار کنی  آدام، به علاوه او دیگر بچه نیست و زمانش رسیده که کارش را خودش انجام دهد.»

پدرش به آهستگی در جواب گفت که «اما مطمئنا” از بیدار کردن او خوشم نمی آید»

وقتی رابرت این حرفها را شنید چیزی در درون او بیدار شد: پدرش عاشق او بود! او قبل از آن به این موضوع پی نبرده بود، ولی با پذیرفتن اینکه هم خون هستند، به این مسئله آگاه شد. نه پدرش و نه مادرش در مورد اینکه عاشق بچه هایشان هستند حرف نمیزدند چون برای چنین چیزهایی وقت نداشتند چون در مزرعه کار زیاد بود.

حال که او می دانست پدرش عاشق او هست، دیگر نیاز نبود که پدرش برای بیدار کردن او در هر صبح پاورچین پاورچین راه برود. رابرت هم مثل کورها تلوتلو خوران از خواب بیدار می شد و در حالی که چشمانش بسته بود لباسهایش را می پوشید اما بیدار بود.

شب قبل کریسمس همان سال برای چند دقیقه ای دراز کشید و به روز بعد فکر کرد. آنها خانواده فقیری بودند، تنها دلخوشی شان به بوقلمون سرخ کرده ای بود که خودشان می پختند و به کلوچه های گوشت داری که مادرش درست می کرد. خواهرهایش به عنوان هدیه کریسمس چیزی برای او می دوختند و پدر و مادرش هم همیشه علاوه برچیزی که به آن نیاز داشت مثلا یک پلیور گرم زمستانی چیز دیگری نیز به همراهش برای او می خریدند مثل یک کتاب. او هم پولهایش را پس انداز می کرد و برای هر کدامشان چیزی می خرید.

در کریسمس آن سال او آرزو داشت که بهترین هدیه را برای پدرش بخرد. ولی طبق معمول به یک مغازه که اجناس ده سنتی می فروخت، رفت و یک کراوات برای پدرش خرید. به نظر می آمد که تا وقتی که شب قبل از کریسمس دراز کشیده، خوب فکر می کرد و آرزو می کرد که ای کاش حرفهای پدر و مادش را در مورد اینکه چقدر او را دوست دارند.از قبل شنیده بود و پولش را پس انداز می کرد و چیز بهتری برایشان می خرید.

به پهلویش دراز کشید، طوری که آرنج اش را زیر سرش گذاشت و از پنجره اتاق زیر شیروانی به آسمان نگاه کرد. ستارگان در آسمان می درخشیدند درخشانتر از هرزمان دیگر بودند. یکی از ستاره ها درخشندگی فوق العاده ای داشت طوری که حیرت زده شد که آیا این ستاره واقعا” ستاره بیت لحم است.

هنگامی که او پسر بچه کوچکی بود، یکبار از پدرش پرسیده بود «پدر، اصطبل چیست؟»

پدرش هم در جواب گفته بود که «جایی که در آن حیوانات مزرعه را نگه می دارند مثل مال ما».

عیسی مسیح هم در طویله بدنیا آمده بود که چوپانان و بزرگان با خودشان هدیه آورده بودند.

این فکر همچون دشنه ای نقره ای بر او ضربه میزد. او هم می توانست هدیه ویژه کریسمس را به پدرش در طویله بدهد. او می توانست صبح زود از خواب برخیزد، زودتر از ساعت چهار و آهسته به طویله برود و کار دوشیدن شیرها رو خودش انجام دهد. او می خواست شیرها را به تنهایی بدوشد و همه جا را تمیز کند تا وقتی که پدرش برای دوشیدن  وارد طویله شد، ببیند که همه کارها انجام شده است و می خواست پدرش بفهمد که چه کسی این کار را انجام داده است.

او در حالی که به ستارگان خیره شده بود، تبسمی بر لبانش نشست. دلش می خواست آن کارها را انجام می داد و نباید اینقدر عمیق می خوابید.

او باید بیست بار بیدار شده باشد و هر بار هم برای نگاه کردن به ساعت جیبی قدیمی اش باید کبریتی روشن کرده باشد، ساعت یک و نیم و سپس ساعت ۲ نصف شب شده است.

یک ربع مانده به سه از خواب برخاست و لباسهایش را پوشید و از پله ها آهسته پایین رفت، مراقب بود که تخته های در صدا ندهند و بیرون رفت.

چنانکه از فعالیت های داوطلبانه «تبریزآرت» و مطالب منتشر شده در سایت آن بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

حمایت مالی




پاسخی بگذارید