تمام سالهای زندگی او داستانی از مورلی کالاگان استیگ داگرمن

تمام سالهای زندگی او داستانی از مورلی کالاگان استیگ داگرمان (قسمت اول)

تبریز آرت | ویکی آرت / ترجمه: زینب شهبازی

تمام سالهای زندگی او (قسمت اول)
داستانی از مورلی کالاگان استیگ داگرمان (Morley Callaghan Stig Dagerman)  

استیگ داگرمان (Stig Dagerman) ‏ (۵ اکتبر ۱۹۲۳–۴ نوامبر ۱۹۵۴) نویسنده، شاعر و روزنامه‌نگار سوئدی بود.

او علاوه بر نویسندگی کتاب، دبیر روزنامهٔ جوانان سندیکالیست بود. منتقدین سبک او را در نهایت آمیزه‌یی از سورئالیسم و اکسپرسیونیسم دانسته‌اند.

آلفرد هیگنس در یک داروخانه کار می کرد. در ساعت آخر شب آلفرد روپوش سفیدش را در آورد تا کت اش را بپوشد و به خانه برود.سم کار صاحب داروخانه ای که آلفرد در آن کار می کرد، مردی کوتوله با موهای جو گندمی بود. سم کار که پشت میز پیشخوان ایستاده بود، آلفرد را به هنگام عبور از میز پیشخوان برانداز کرد و با ملایمت گفت:«یک لحظه صبر کن آلفرد. قبل از رفتن به خانه یک لحظه صبر کن.»

طرز حرف زدن آرام و مطمئن سم کار سبب شد که آلفرد دکمه کت خود را با اضطراب و نگرانی ببندد و احساس کرد که صورتش از ترس مثل گچ سفید شده است. علت این اضطراب این بود که سم کار همیشه با لحنی تند و خشک و بدون نگاه کردن به صورت او شب بخیر می گفت ولی این بار لحنش فرق داشت. در طی مدت شش ماه که آلفرد در این داروخانه کار می کرد، تا بحال ندیده بود که صاحب کارش اینگونه با لحن آرام و ملایمی با او حرف بزند. قلبش از شدت هیجان و اضطراب شروع به تپش کرد چنان که کار نفس کشیدن برایش دشوار شد. آلفرد پرسید «موضوع چیست آقای کار؟»

سم کار گفت:«شاید بهتر باشد که چیزهایی را که از مغازه برداشته ای، از جیبت در آوری و روی میز بگذاری قبل از اینکه به خانه بروی.»

«چه چیزهایی؟در مورد چه چیز حرف می زنید؟»

«آلفرد، تو یک پماد و رژ لب و دو تا خمیر دندان برداشته ای.»

آلفرد با خشم و عصبانیت گفت:«منظورتان چیست؟فکر می کنید من دیوانه ام؟» و چهره اش از شرمساری سرخ شدو متوجه شد که آقای کار با خشم و عصبانیت به او نگاه می کند. سم کار با آن چشمان آبی رنگش که از پشت شیشه عینک برق می زد، و در کنار در، در حالی که داشت لب هایش را می جوید، فقط چند بار از روی تأسف سرش را تکان داد.آلفرد وحشت زده شد و قادر نبود که در مقابل او کلمه ای حرف بزند. دستش را به آرامی بالا برد و بدون اینکه به چشمان سم کار نگاه کند تا ته جیبش فرو برد و یک پماد و دو عدد خمیردندان و یک عدد رژ لب از داخل جیبش بیرون آورد و یکی یکی آنها را روی میز پیشخوان گذاشت.

سم کار گفت: «دزد بدبخت، بهتر است به من بگویی که چند مدت است مرتکب این کار زشت می شوی؟»

«این اولین بار است که چیزی برمی دارم»

«الان در این فکر هستی که به من دروغ بگویی اینطور نیست؟

تو مرا چه فرض کرده ای؟فکر می کنی متوجه نیستم که در مغازه ام چه می گذرد؟ تو بار اولت نیست که این کار زشت را انجام می دهی. » سم کار اینها را گفت و به سمت صندوق پول رفت و در آنجا ایستاد.

از زمانی که آلفرد ترک تحصیل کرده بود، در هر جایی که کار کرده بود، دچار دردسر شده بود. او پیش پدر و مادرش زندگی می کرد. پدرش در چاپخانه کار می کرد، دو برادر بزرگترش ازدواج کرده بودند و خواهرش نیز سال گذشته به خانه بخت رفته بود. اکنون برای پدر و مادرش بد نبود که آلفرد این شغلش را از دست ندهد.

سم کار با لبخند ی بر چهره اش یک طرف صورتش را با نوک انگشتانش داشت می خراشید،در همین حال در وجود آلفرد همان ترسی پدیدار شد که قبلا” در چنین شرایطی برایش پیش آمده بود.

سم کار به آلفرد گفت: «من تو را دوست داشتم و به تو اعتماد داشتم ولی ببین الان چه کار می کنم.»

آلفرد که به هوشیاری سم دقت می کرد، چشمان آبی اش ترسناک تر به نظر می رسیدند. سم کار که با نوک انگشتانش بر روی میز پیشخوان مثل طبل ضربه میزد با نگرانی گفت که :«دلم نمی خواهد مستقیما” به پلیس زنگ بزنم. تو جاهلی و شاید بهتر باشد که به پدرت زنگ بزنم و این حماقت و نادانی تو را به او بگویم. باید به والدینت اطلاع دهم که قصد دارم تو را بخاطر این عملت به هلف دونی بیندازم.»

«پدرم خانه نیست.شبها در چاپخانه کار می کند.»
«پس الآن در خانه تان چه کسی هست؟»
«فکر می کنم مادرم باشد.»

سم کار گفت: «پس ببینم مادرت چه خواهد گفت؟» و سپس به سمت تلفن رفت و شماره تلفن خانه آلفرد را گرفت. آلفرد ناراحت و یا شرمسار نبود ولی احساس ترس عمیقی وجودش را فرا گرفت. او مثل یک مرد بزرگ گستاخانه گفت:«یک دقیقه صبر کن. نیازی نیست که پای کس دیگری را وارد این ماجرا کنی. اصلا” لازم نیست به مادرم اطلاع دهید.» دلش می خواست طوری رفتار کند که انگار می تواند روی پای خودش بایستد ولی هنوز آن امیدواری کودکانه در وجودش نهفته بود که کسی از خانه خواهد آمد و در چنین شرایطی به او کمک خواهد کرد.
آقای سم کار پشت تلفن به مادر آلفرد گفت:«بله، پسرتان به دردسر افتاده است. او برای من کار می کند. بهتر است که هر چه زودتر خود را به اینجا برسانید».

سم کار پس از اتمام گفتگوی تلفنی اش با مادر آلفرد به طرف در خروجی داروخانه رفت تا در ساعات آخر شب تابستانی به رفت و آمد مردم تماشا کند. او همه اش می گفت که «چهار چشمی به خیابان نگاه می کنم تا پلیس را ببینم».

آلفرد می دانست که مادرش با چه عجله ای خواهد آمد. در حالی که چشمهایش از بی خوابی سرخ شده یا شاید هم از گریستن سرخ شده با عجله خواهد آمد و وقتی که آلفرد سعی می کند با او حرف بزند او را به عقب هل می دهد و سخنان توهین آمیز به او می کند.با این حال امیدوار بود که قبل از اینکه آقای کار به پلیس اطلاع دهد، مادرش خواهد آمد.

در مدت زمانی که آنها منتظر آمدن خانم هیگنس بودند، کلمه ای بین شان رد و بدل نشد. بالاخره خانم هیگنس با ضربه آهسته ای در را باز کرد و وارد شد. آقای کار با حالتی خشک و جدی برگشت و در را چفت کرد و گفت:« بفرمایید داخل خانم هیگنس.» و با چهره ای خشن و عبوس نگاهی به خانم هیگنس انداخت.

هنگامی که آقای کار به خانم هیگنس زنگ زد، احتمالا” او در رختخواب بود، چون موهایش زیر کلاه ژولیده و پریشان و نامرتب بود و با دستش یقه کت نازکی را که بر تن کرده بود محکم نگه داشته بود تا لباسهای بدن نمای او از زیر کت دیده نشوند.

خانم هیگنس وارد مغازه شد. زنی بزرگ هیکل و چاق که لبخند ملیحی بر چهره داشت.

بسیاری از مغازه ها چراغ هایشان را خاموش کرده و تعطیل کرده بودند. مادر در ابتدا متوجه حضور آلفرد در مغازه نشد چون آلفرد در انتهای میز پیشخوان در قسمت تاریکی ایستاده بود و دیده نمی شد. خانم هیگنس به محض اینکه چشمش به آلفرد افتاد ،دزدکی به او نگاهی کرد تا آلفرد متوجه حضور او نشود. لبخندی زد و رفتار خونسرد و وقار آمیز او سبب شد که آقای کار به نامرتب بودن لباسهای او توجهی نکند. دستش را به سمت آقای کار جلو آورد و با کمال احترام گفت:«من خانم هیگنس هستم، مادر آلفرد.»

آقای کار از مهربانی و سادگی و تواضع خانم هیگنس جا خورد و به دستپاچگی افتاد. نمی دانست چه بگوید. سپس خانم هیگنس پرسید: «آیا آلفرد دردسر درست کرده؟»

آقای کار گفت: «بله، او از مغازه چیزهایی برداشته. در حین ارتکاب جرم مچ او را گرفتم. چیزهای کوچکی مثل پماد و خمیردندان و رژ لب. اجناسی که به راحتی آنها را می توان فروخت.»

خانم هیگنس در حین گوش دادن به حرفهای آقای کار هر از گاهی به آلفرد نگاه می کرد و از روی تأسف سرش را تکان می داد. وقتی حرفهای آقای کار تمام شد، خانم هیگنس رو به آلفرد کرد و گفت:«آلفرد این حرفها صحت دارد؟»

«بله»
« چرا این کار را کردی؟»
«فکر کردم به پول نیاز دارم.»
«برای چه منظوری؟»
«گشت و گذار با رفقا.»

خانم هیگنس دستش را از کتش بیرون آورد و نجیبانه به شانه آقای کار زد و نگران از اخراج شدن پسرش از کار گفت«قبل از اینکه دست به کاری بزنید، لطفا” به من گوش دهید. » در مقابل صاحب مغازه چنان فروتنی و تواضع از خود نشان داد که در هنگام حرف زدن دچار لکنت شده و شرمسار شد و قادر نشد که در حین حرف زدن به چشمان آقای کار خیره شود. اما در یک آن دوباره لبخندی زد و با تمام کمال و احترام گفت:«قصد دارید چه کار کنید آقای کار؟»

«می خواهم به پلیس اطلاع دهم. ضرورت دارد که این کار را انجام دهم.»

خانم هیگنس گفت:«بله، خب حدس می زنم که این کار را می کنید. نه به خاطر اینکه پسرم هست این را می گویم ولی فکر می کنم برای پسری در این سن و سال اندکی پند و نصیحت کارساز باشد.»

تمام سالهای زندگی او داستانی از مورلی کالاگان استیگ داگرمان (قسمت دوم)

چنانکه از فعالیت های داوطلبانه «تبریزآرت» و مطالب منتشر شده در سایت آن بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

حمایت مالی

نقد و بررسی ها

  • 10
  • 10
  • 10
  • 10
  • 10
  • 10

    Score

    تبریز آرت | ویکی آرت / ترجمه: زینب شهبازی تمام سالهای زندگی او (قسمت اول) داستانی از مورلی کالاگان استیگ داگرمان (Morley Callaghan Stig Dagerman) استیگ داگرمان (Stig Dagerman) (۵ اکتبر ۱۹۲۳–۴ نوامبر ۱۹۵۴) نویسنده، شاعر و روزنامه‌نگار سوئدی بود.



دیدگاهتان را بنویسید